داستان.حکایت

پرنده بر شانه ی انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم.

تو نمی توانی بر روی شانه ی من آشیانه بسازی.


پرنده گفت: من فرق آدم ها و در خت ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود.


پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟

انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندیدید.


در اداه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , حکایت , بال هایت را کجا , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , واقعی , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

بخش داستان حکایت...

موشی در خانه ی مزرعه دار تله ی موش دید!

به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.

آنها گفتند: مشکل تو به ما ربطی ندارد!

ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید...

از مرغ برایش سوپ درست کردند!

گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند!

... در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , حکایت , مشکل , دیگران , پند , واقعی اندرز , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 بخش داستان.حکایت...

18+

صحت داستان مورد تایید نیست

در یکی از استانهای جنوبی کشور ، حاج اسکندر نامی زندگی میکند که بنده به شخصه برای شنیدن جریانی خاص به حضورشان رسیدم و جویای واقعه شدم . ایشان میگفتند که در قدیم بخاطر اینکه به صورت امروزی در شهر ها و روستا ها نور کافی وجود نداشت خود بخود آدمها چیز هایی میدیدند و یا صدا های میشنیدن و بدون کمترین درنگ میگفتند آل دیده ایم و یا صدایش را شنیده ایم.

برای تصدیق گفته اش داستانی را ذکر کرد که برای شنیدنش به آنجا رفته بودم ، او میگفت سالها پیش در مجاورت شهر ما روستای کوچکی بود که بعضی از شبها برای عیادت فامیل و دوستان به آنجا میرفتم . بین شهر ما و آن روستا باغ خرمای بزرگی بود و...


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , ترسناک واقعی , شبی تاریک , سرد , زمستانی , از ما بهترون , همزاد , جن , روح , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 بخش داستان.حکایت...

غلامي کنار پادشاهي نشسته بود. پادشاه خوابش مي آمد، اما هر گاه چشمان خود را مي بست تا بخوابد، مگسي بر گونه او مي نشست و پادشاه محکم به صورت خود مي زد تا مگس را دور کند.

مدتي گذشت، پادشاه از غلامش پرسيد:«اگر گفتي چرا خداوند مگس را آفريده است؟


در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , علت خلقت مگس؟! , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 بخش داستان.حکایت...

+18

تازه وارد مصعودیه ((تهران)) شده بودیم شوهرم برای اداره کردن نمایشگاه اتومبیل بیرون رفت منم رفتم آشپزخونه برای درست کردن شام.

ساعت 8 شب بود که دیدم در اتاق خوابم باز شد بعد خیلی اروم بسته شد اولش فکر کردم شاید باد بوده باشه ولی بعد تلوزیون خاموش شد بعد از توی اشپزخونه صدای پچ پچ اومد خیلی ترسیده بودم گفتم شاید دزد باشه اروم رفتم به سمت در خونه که همسایه هارو خبر کنم که ...


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. ترسناک ، ،
برچسب‌ها: داستان , ترسناک واقعی , تازه وارد , از ما بهترون , همزاد , جن , روح , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 بخش داستان.حکایت...

می گفتː حالا که جوونم دلم می خواد جوونی کنم.خوش باشم.از همه خوشگل ترباشم همه فقط به من نگاه کنن.دلم نمی خواد مثل مادر بزرگ ها یه چادر چاقچور بکشم سرم و بچپم تو خونه اون وقت هیچ کس سراغم نمیاد...


در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , پایان , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , فرصت , داستان ترسناک , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 بخش داستان.حکایت...

هر بار که برای خرید می رفت,کلی تخفیف می گرفت.می گفتː" تو خرید بلد نیستی! یه بار با من بیا; برات یه تخفیف حسابی می گیرم".

آن روز با فروشنده جوان,با ناز و کرشمه از هر دری حرف زد وخندید. نیم ساعت بعد...



در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , تخفیف گرفتن دختر بدحجاب , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , واقعی , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

+20

 بخش داستان

حوالي ساعت يك نيمه شب بود كه به اتفاق كامران و حميد در ماشين نشسته و در تاريكي محض جاده، چشم به اطراف دوخته بوديم.

بعد از گذراندن يك هفته تعطيلات در شمال اكنون عازم تهران بوديم تا فردا صبح هر كس به دنبال كار خود برود و زندگي معمولي‌اش را آغاز كند.

بين مسير قزوين و كرج بوديم كه ناگهان ماشين خاموش شد... ماشين را به گوشه‌اي هدايت كرديم و كامران پس از چند دقيقه بررسي متوجه شد كه يك سربست باتري شل شده است. با رفع عيب ماشين، كامران به قصد حركت استارت زد كه ناگهان حميد فرياد كشيد:

- كامران يك لحظه صبر كن. بچه‌ها سمت چپ رو نگاه كنين...


در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. ترسناک ، ،
برچسب‌ها: داستان , ترسناک واقعی , تو هم , واقعيت , از ما بهترون , همزاد , جن , روح , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 بخش داستان

با صدای جیغ زن از خواب پرید.

_<نور! یک نور عجیب در اتاق است!!>

مرد یهودی از خواب پرید و با شتاب به سمت اتاق رفت.چادررا که دید,همه چیز به یادش آمد.
......


در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , نورانی , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 20+

صحت داستان تایید نمیگردد . نوشته کاربر سایت

الان وقتشه بچه ها.....!
پدر آمد و خبر اسباب کشی را به ما داد و گفت:
بالاخره گرفتمش.
مادر نالید:
نه.....!
داستان از این قرار بود که پدرم در کارخانه لبنیات در حاشیه شهر کار می کرد و مدت ها بود از هزینه
زیاد رفت و آمد به بیرون شهر می نالید.


در ادامه مطلب بخوانید
 

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. ترسناک ، ،
برچسب‌ها: داستان , ترسناک واقعی , اسباب کشی , از ما بهترون , همزاد , جن , روح , ماورای طبیعت , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 نمازش که تمام شد چادر را تا کرد و گذاشت در سجاده.موهایش را پریشان کرد


و سرخاب  وسفیدابی کرد و وارد مجلس مهمانی شد.فرشته سمت چپ لبخند

تلخی زد و به فرشته سمت راست گفت...


در ادامه مطلب بخوانید
 

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , خدا , نامحرم , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , واقعی , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.

یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.

این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.


در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , پادشاه , شاهین , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , مربی , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 

یک صفحه سفید گذاشت جلوی دختر و گفتː

-<بنویس! هر چه می خواهی بنویس! بد,زشت,احساسی,هیجان انگیز,دوست داشتنی, هی بنویس و پاک کن....>

چند دقیقه بعد صفحه سفید کاغذ پراز علامت و حرف بود.چروک و خط خطی و کثیف.جای پاک کردن ها و نوشتن های مکرر رویش دیده می شد.کاغذ را گرفت.یک کاغذ سیاه به او داد و گفتː ...


در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , سفید و سیاه , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , واقعی , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

بخش داستان (واقعی پند حکایت)

 +18

صحت داستان تایید نمیگردد

ده سال پیش یعنی سال 77.شاید باورتون نشه اما این داستان برای من اتفاق افتاده .من کارمند بانک هستم و کارم افتاده بود توی تبریز.

با هزار مکافات رفتیم تبریز ولی مشکلی که بود این بود که من این شهر رو درست و حسابی نمیشناختم به هرحال منم دنبال یه خونه بودم برای اجاره که توی یه بنگاه ملک خونه ایده آل رو پیدا کردم ؛(یه خونه ویلایی با یه باغ بزرگ در اطرافش)به هرحال با املاکیه رفتیم به اون خونه.از ظاهر که خونه خوبی بود واز خونهه خوشم آمد و اجارهش کردیم. با عیال و دوتا پسرم...


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. ترسناک ، ،
برچسب‌ها: داستان , ترسناک واقعی , جن در تبریز , داستان ترسناک , بانک , از ما بهترون , همزاد , جن , روح , ماورای طبیعت , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 بخش داستان (پند جکایت واقعی)

مونا یه دختر خیلی خوب و دوست داشتنیه. همیشه سرحاله و با همه گرم می‌گیره. تو اگه ۱۰ سال هم با این آدم یه جا کار کنی، نمی‌شنوی که کسی پشت سرش بدگویی کنه. همه دوستش دارن، اما اون همه رو دوست نداره. برای یه جمله مشترک که از همه اطرافیانش بارها شنیده. اونا به دستای مونا خیره می‌شن و با کنجکاوی می‌پرسن اووووه دستت چی شده؟ ...


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , مونا , دختر , دوست داشتنی , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , واقعی , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

بخش داستان. واقعی .پند .حکایت ... 

روزی امپراطور اكبر از بيربال خواست تا چهره او را نقاش نماید. بيربال پس از شش روز تلاش تصوير را كشيد. 


اكبر شاه از هشت تن از درباريانش خواست تا در مورد آن نقاشی نظر دهند.هر يك از آنها نيز با دست جايی از تابلو را نشان دادندو از آن ايراد گرفتند...

در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , ایراد گرفتن , حکمت , پند , عیب , شاه , نقاشی , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , واقعی , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 ابوسعيد ابوالخير با پيري در حمام بود. پير از گرماي دلکش و هواي خوش حمام فصلي تمام گفت. ابوسعيد گفت: مي داني چرا اين جايگاه خوش است؟ پير گفت: چون شيخي مثل تو در اين حمام است...


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , ابوسعید , حمام , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , واقعی , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 18+

صحت داستان تایید نمیگردد

حدود 6ماه تقریبا هر روز آزار این جن ها رو دیدم راستش مسئله برمیگرده به زمانی که همه خواب بودن و من باید برای دانشگاه درس میخوندم...


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. ترسناک ، ،
برچسب‌ها: داستان , ترسناک واقعی , سهراب , داستان ترسناک , از ما بهترون , همزاد , جن , روح , ماورای طبیعت , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 33 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.