داستان کوتاه.حکایت

پسر کوچولو از مدرسه اومد و دفتر نقاشیش رو پرت کرد روی زمین! بعد هم پرید بغل مامانش و زد زیر گریه! مادر نوازش و آرومش کرد و خواست که بره و لباسش رو عوض کنه. دفتر رو برداشت و ورق زد. نمره نقاشیش ده شده بود! پسرک، مادرش رو کشیده بود، ولی با یک چشم! و بجای چشم دوم، دایره‌ای توپر و سیاه گذاشته بود! معلم هم دور اون، دایره‌ای قرمز کشیده بود و نوشته بود: «پسرم دقت کن!»


فردای اون روز مادر سری به مدرسه زد. از مدیر پرسید: «می‌تونم معلم نقاشی پسرم رو ببینم؟»

مدیر هم با لبخند گفت:...

در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت,نقاشی,پسر بچه ,اصطلاح,پند,اندرز, ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

داستان کوتاه.حکایت

 حرف مفت نزن!

اصطلاح حرف  بخوانیدمفت زدن داستانی داره که خالی از لطف نیست!


در زمان ناصرالدین شاه اولین تلگراف خانه تأسیس شد اما مردم استقبالی نکردند و کسی باور نداشت پیامش با سیم به شهر دیگری برود.

به ناصرالدین شاه گفتند تلگرافخانه بی مشتری مانده و کارمندانش انجا بیکار نشسته اند دستور داد به مدت یک ماه مردم بیایند مجانی هرچه می خواهند تلگراف بزنند و چون مفت شد همه هجوم آوردند و بعد از مدتی دیدند پیام هایشان به مقصد می رسد وهجوم مردم روز به روز زیادتر شد در حدی که...

در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت,حرف مفت زدن,حرف مفت نزن,اصطلاح,پند,اندرز, ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، دچار سر درد شدیدی شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.

زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «بغلم کن!»

در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , بغلم کن , بغل کردن , زن , مرد , عشق , علاقه , سرنوشت , عصر , صبح , موتور سیکلت , زن روستایی , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

پدر و پسري مشغول قدم زدن در كوه بودند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و ناخودآگاه فرياد کشید: آآآی ی ی !!

صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟

پاسخ شنید: کی هستی؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!

باز پاسخ شنید: ترسو!

پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟

پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد...

در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , پسر , کوهنورد , کوهستان , قهرمان , پدر , پند اندرز , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند.

در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.

زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.

دومی گفت : پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , داستان پسرانه , پند اندرز , ادبیات , حکمت ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.ترسناک

+18

صحت داستان تایید نمیگردد

اون زن همسایمون که تو بچگیم دیدمش و همه میگفتن جن زده شده (مجنون)، برای مداواش مردی رو آوردند که من تو عالم بچگیم ازش میترسیدم. آخه اون زن با زنجیر به یه تخت بسته بودنش وازبس گریه کرده بود وترسیده بود صورتش ورم کرده وچشماش داشت از حدقه در میو مد وهی...

در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. ترسناک ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , ترسناک , واقعی , جن , روح , از ما بهترون , احضار ارواح و جن , +20 , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

مردي در بستر مرگ افتاده بود. همسرش را فراخواند تا نزدش بيايد و به او گفت: «ديگر زمان وداع ابدي من و تو فرارسيده است؛ پس بيا و براي آخرين بار به من مهر و وفاداري خود را ثابت کن...

 چراکه در مسلک ما گفته شده مرد متاهل هنگام گذر از دروازه بهشت بايد سوگند بخورد که ...

در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , شمع , مرگ , قبر , پند اندرز , ادبیات , حکمت ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

داستان کوتاه.حکایت

 جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست ...

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !

در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , آینه , عارف , پند , اندرز , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.ترسناک

+18

صحت داستان تایید نمیگردد

در حدود بیست و چهار سال قبل دوستی نزد من آمد و گفت حکایتی عجیب دارم و آن این است که مدتها قبل خانه ای خریدم که به هنگام خرید سمت غرب حیاطش دیوار نداشت وقتی علت را سؤال کردم ...


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. ترسناک ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , ترسناک واقعی , منزل نو , خانه , وحشت , جن , روح , ماوراء طبیعت , ازما بهترون , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.

استاد پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد.

استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد.

استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟...

در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , پاسخ دندان شکن , استاد , پند , اندرز , دانشگاه , دانشجو , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

سازمان بهداشت جهانی برای آزمایش یک واکسن خطرناک وجدید احتیاج یه داوطلب داشت. از میان مراجعین فقط سه نفر واجد شرایط اعلام شدند:

یک آلمانی ،یک فرانسوی و یک ایرانی قرار شد با تک تک آنان مصاحبه شود برای انتخاب نهایی مصاحبه از آلمانی پرسید: برای اینکار چقدر پول میخواهید؟

او گفت من صد هزار دلار، این را میدهم به زنم که اگر از این واکسن مردم یا فلج شدم، زنم بی پول نماند...

در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , زیرکی , از نوع ایرانی , پند , اندرز , آلمانی , فرانسوی , دلار , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...

مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ...

اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ...

مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ...


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , مرگ , ضرب المثل , ادبیات , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

  داستان کوتاه.ترسناک

18+ صحت داستان تایید نمیگردد

پدرش در حالي كه كنترل تلويزيون رو بصورت اشاره بسمتش گرفته بود

گفت:‌مگه تو فردا نيايد بري مدرسه؟؟؟نصفه شبي نشستي فيلم ترسناك ميبيني ....

بدو برو بخواب ببينم...عليرضا با حالتي شكست خورده از جا بلند شد و به اتاقش رفت..

كنجكاوانه دلش ميخواست آخر فيلمو بدونه بسمت در رفت و از لاي در نگاهي به

 

تلويزيون انداخت كه پدرش روبروش نشسته و مشغول پك زدن به سيگاري كه....


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. ترسناک ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , ترسناک , لیلا داستان ترسناک واقعی , روح , ازمابهترون , جن , وحشت , داستان واقعی , ترسناک , 18+ , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

مرد از راه می رسه ناراحت و عبوس

زن : چی شده؟

مرد : هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)

زن حرف مرد رو باور نمی کنه : یه چیزیت هست.بگو!

مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه لبخند می زنه

زن اما "می فهمه”مرد دروغ میگه : راستشو بگو یه چیزیت هست

تلفن زنگ می زنه

دوست زن پشت خطه


در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , تدبیر صحیح , پند , اندرز , تدبیر , صحیح , اشعه ایکس , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت یک مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد

شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او  اظهار داشته  بود  که  هنگام  خرید  یک بسته صابون  متوجه شده بود که  آن قوطی خالی است.

بلافاصله  با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد  کارخانه  این مشکل  بررسی ،  و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی  و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید  ...

در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , تدبیر صحیح , پند , اندرز , تدبیر , صحیح , اشعه ایکس , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

 سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد .در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند ...

در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , زندگی , امیدواری , پند , اندرز , سخن بزرگان , آزمایش , دکتر , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد...

در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , کریم خان زند , مرد فقیر , پند , اندرز , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.ترسناک

صحت داستان تایید نمیگردد 18+

حساس کردم کسی در ذهنم فریاد زد "نگران نباش" و چند لحظه بعد، صدای مهیبی از آشپزخانه آمد و من بلند شدم رفتم آنجا دیدم یکی از ظرف ها بوده که افتاده است...

در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. ترسناک ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , ترسناک , ماجرای سرماخوردگی من , استاد , دانشگاه , ازمابهترون , روح , ماورای طبیعت , ترسناک واقعی , داستان ترسناک , جن , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 33 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.