داستان کوتاه.حکایت

سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند.

در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.

زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.

دومی گفت : پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , داستان پسرانه , پند اندرز , ادبیات , حکمت ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

مردي در بستر مرگ افتاده بود. همسرش را فراخواند تا نزدش بيايد و به او گفت: «ديگر زمان وداع ابدي من و تو فرارسيده است؛ پس بيا و براي آخرين بار به من مهر و وفاداري خود را ثابت کن...

 چراکه در مسلک ما گفته شده مرد متاهل هنگام گذر از دروازه بهشت بايد سوگند بخورد که ...

در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , شمع , مرگ , قبر , پند اندرز , ادبیات , حکمت ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان.حکایت

پرنده بر شانه ی انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم.

تو نمی توانی بر روی شانه ی من آشیانه بسازی.


پرنده گفت: من فرق آدم ها و در خت ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود.


پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟

انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندیدید.


در اداه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , حکایت , بال هایت را کجا , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , واقعی , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 بخش داستان.حکایت...

غلامي کنار پادشاهي نشسته بود. پادشاه خوابش مي آمد، اما هر گاه چشمان خود را مي بست تا بخوابد، مگسي بر گونه او مي نشست و پادشاه محکم به صورت خود مي زد تا مگس را دور کند.

مدتي گذشت، پادشاه از غلامش پرسيد:«اگر گفتي چرا خداوند مگس را آفريده است؟


در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , علت خلقت مگس؟! , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 بخش داستان.حکایت...

می گفتː حالا که جوونم دلم می خواد جوونی کنم.خوش باشم.از همه خوشگل ترباشم همه فقط به من نگاه کنن.دلم نمی خواد مثل مادر بزرگ ها یه چادر چاقچور بکشم سرم و بچپم تو خونه اون وقت هیچ کس سراغم نمیاد...


در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , پایان , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , فرصت , داستان ترسناک , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 بخش داستان.حکایت...

هر بار که برای خرید می رفت,کلی تخفیف می گرفت.می گفتː" تو خرید بلد نیستی! یه بار با من بیا; برات یه تخفیف حسابی می گیرم".

آن روز با فروشنده جوان,با ناز و کرشمه از هر دری حرف زد وخندید. نیم ساعت بعد...



در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , تخفیف گرفتن دختر بدحجاب , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , واقعی , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 بخش داستان

با صدای جیغ زن از خواب پرید.

_<نور! یک نور عجیب در اتاق است!!>

مرد یهودی از خواب پرید و با شتاب به سمت اتاق رفت.چادررا که دید,همه چیز به یادش آمد.
......


در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , نورانی , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 نمازش که تمام شد چادر را تا کرد و گذاشت در سجاده.موهایش را پریشان کرد


و سرخاب  وسفیدابی کرد و وارد مجلس مهمانی شد.فرشته سمت چپ لبخند

تلخی زد و به فرشته سمت راست گفت...


در ادامه مطلب بخوانید
 

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , خدا , نامحرم , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , واقعی , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.

یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.

این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.


در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , پادشاه , شاهین , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , مربی , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 

یک صفحه سفید گذاشت جلوی دختر و گفتː

-<بنویس! هر چه می خواهی بنویس! بد,زشت,احساسی,هیجان انگیز,دوست داشتنی, هی بنویس و پاک کن....>

چند دقیقه بعد صفحه سفید کاغذ پراز علامت و حرف بود.چروک و خط خطی و کثیف.جای پاک کردن ها و نوشتن های مکرر رویش دیده می شد.کاغذ را گرفت.یک کاغذ سیاه به او داد و گفتː ...


در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , سفید و سیاه , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , واقعی , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 بخش داستان (پند جکایت واقعی)

مونا یه دختر خیلی خوب و دوست داشتنیه. همیشه سرحاله و با همه گرم می‌گیره. تو اگه ۱۰ سال هم با این آدم یه جا کار کنی، نمی‌شنوی که کسی پشت سرش بدگویی کنه. همه دوستش دارن، اما اون همه رو دوست نداره. برای یه جمله مشترک که از همه اطرافیانش بارها شنیده. اونا به دستای مونا خیره می‌شن و با کنجکاوی می‌پرسن اووووه دستت چی شده؟ ...


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , مونا , دختر , دوست داشتنی , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , واقعی , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

بخش داستان. واقعی .پند .حکایت ... 

روزی امپراطور اكبر از بيربال خواست تا چهره او را نقاش نماید. بيربال پس از شش روز تلاش تصوير را كشيد. 


اكبر شاه از هشت تن از درباريانش خواست تا در مورد آن نقاشی نظر دهند.هر يك از آنها نيز با دست جايی از تابلو را نشان دادندو از آن ايراد گرفتند...

در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , ایراد گرفتن , حکمت , پند , عیب , شاه , نقاشی , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , واقعی , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 ابوسعيد ابوالخير با پيري در حمام بود. پير از گرماي دلکش و هواي خوش حمام فصلي تمام گفت. ابوسعيد گفت: مي داني چرا اين جايگاه خوش است؟ پير گفت: چون شيخي مثل تو در اين حمام است...


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , ابوسعید , حمام , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , واقعی , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 

چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند.

روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به این صورت که سر و رو شون رو کثیف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند...


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , دانشجویان , استاد زرنگ , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.

کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.

قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت...


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , قصاب , سگ هوشمند , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 

روزی حضرت موسی (ع)رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود:بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.

ندا آمد: صبح زود به در ورودی شهر برو. اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است...


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , موسی , بنده خدا , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 نقل قولی از یکی از اساتید دانشگاه:

"چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کاليفرنيا، وارد ايالات متحده شده بودم، سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد...


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , دید , مثبت , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 

امروز معلم عشقم گفت: دوخط موازی هیچگاه به هم نمیرسند مگر اینکه یکی از آنها خود را بشکند.

گفتم: من که خودم را شکستم پس چرا به او نرسیدم،

لبخند تلخی زد و گفت: شاید او هم به سوی خط دیگری شکسته باشد!


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان , دو , خط , موازی , حکمت , پند , حکایت , اندرز , ادبیات , داستان کوتاه , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 33 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.