داستان کوتاه.حکایت

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، دچار سر درد شدیدی شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.

زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «بغلم کن!»

در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , بغلم کن , بغل کردن , زن , مرد , عشق , علاقه , سرنوشت , عصر , صبح , موتور سیکلت , زن روستایی , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

پدر و پسري مشغول قدم زدن در كوه بودند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و ناخودآگاه فرياد کشید: آآآی ی ی !!

صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟

پاسخ شنید: کی هستی؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!

باز پاسخ شنید: ترسو!

پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟

پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد...

در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , پسر , کوهنورد , کوهستان , قهرمان , پدر , پند اندرز , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند.

در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.

زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.

دومی گفت : پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , داستان پسرانه , پند اندرز , ادبیات , حکمت ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

مردي در بستر مرگ افتاده بود. همسرش را فراخواند تا نزدش بيايد و به او گفت: «ديگر زمان وداع ابدي من و تو فرارسيده است؛ پس بيا و براي آخرين بار به من مهر و وفاداري خود را ثابت کن...

 چراکه در مسلک ما گفته شده مرد متاهل هنگام گذر از دروازه بهشت بايد سوگند بخورد که ...

در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , شمع , مرگ , قبر , پند اندرز , ادبیات , حکمت ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

داستان کوتاه.حکایت

 جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست ...

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !

در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , آینه , عارف , پند , اندرز , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.

استاد پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد.

استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد.

استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟...

در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , پاسخ دندان شکن , استاد , پند , اندرز , دانشگاه , دانشجو , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

سازمان بهداشت جهانی برای آزمایش یک واکسن خطرناک وجدید احتیاج یه داوطلب داشت. از میان مراجعین فقط سه نفر واجد شرایط اعلام شدند:

یک آلمانی ،یک فرانسوی و یک ایرانی قرار شد با تک تک آنان مصاحبه شود برای انتخاب نهایی مصاحبه از آلمانی پرسید: برای اینکار چقدر پول میخواهید؟

او گفت من صد هزار دلار، این را میدهم به زنم که اگر از این واکسن مردم یا فلج شدم، زنم بی پول نماند...

در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , زیرکی , از نوع ایرانی , پند , اندرز , آلمانی , فرانسوی , دلار , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...

مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ...

اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ...

مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ...


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , مرگ , ضرب المثل , ادبیات , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

مرد از راه می رسه ناراحت و عبوس

زن : چی شده؟

مرد : هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)

زن حرف مرد رو باور نمی کنه : یه چیزیت هست.بگو!

مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه لبخند می زنه

زن اما "می فهمه”مرد دروغ میگه : راستشو بگو یه چیزیت هست

تلفن زنگ می زنه

دوست زن پشت خطه


در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , تدبیر صحیح , پند , اندرز , تدبیر , صحیح , اشعه ایکس , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت یک مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد

شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او  اظهار داشته  بود  که  هنگام  خرید  یک بسته صابون  متوجه شده بود که  آن قوطی خالی است.

بلافاصله  با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد  کارخانه  این مشکل  بررسی ،  و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی  و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید  ...

در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , تدبیر صحیح , پند , اندرز , تدبیر , صحیح , اشعه ایکس , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

 سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد .در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند ...

در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , زندگی , امیدواری , پند , اندرز , سخن بزرگان , آزمایش , دکتر , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد...

در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , کریم خان زند , مرد فقیر , پند , اندرز , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

اصطلاح بالا کنایه از اینست که اسرارش را فاش و برملا کردند و به مردم فهمانیدند که توخالی است و چیزی در چنته ندارد . خلاصه آن طوری که بود  نه آنچنان که می نمود شناسانیده و رسوا گردیده است .

یکی از مراسم جالب که در بعض اعیاد و جشن ها ضمن سایر برنامه ها اجرا می شد ، این بود که مسخره و دلقکی لباس مضحک می پوشید که داخل و لابلای آن لباس پر از پنبه بود که مسخره و دلقک را به صورت پهلوان پرباد و بروتی نشان میداد .

در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , پنبه اش , زدند و رفت , پند , اندرز , آیین پهلوانی , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت.

دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام میگشت، جنازه اش را روی میز کارم پیدا کردم.

یک هفته بود که با هم زندگی میکردیم. شبها که دیر میخوابیدم، تا آخرین دقیقه ها دور سرم میچرخید. صبح ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم نبود. شاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود.

در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای معمولی حدود 7 تا 21 روز است.

با خودم... شمردم. حدود 7 روز بود که این مگس را میدیدم. این مگس قسمت اصلی یا شاید تمام عمرش را در خانه ی من زندگی کرده بود. احساسم نسبت به او تغییر کرد. به جسدش که بیجان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم...

در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , زندگی , مگسی , پند , اندرز , مگس , شیرینی , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.

 

ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود!

چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.

در عذدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خالهمان خیلی به هم می خوریم...

در ادامه مطلب بخوانید

 

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , زن بگیرم یا نگیرم , پند , اندرز , ازدواج , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

بالاخره دکتر وارد شد ، با نگاهی خسته، ناراحت و جدی

دکتر در حالی که قیافه نگرانی به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم که باید حامل خبر  بدی براتون باشم.  تنها امیدی که در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه این عمل ، کاملا در مرحله أزمایش ، ریسکی و خطرناکه ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود نداره, بیمه کل هزینه عمل را پرداخت میکنه  ولی هز ینه مغز رو خودتون باید پرداخت کنین."  اعضا خانواده در سکوت مطلق به گفته های دکتر گوش می کردن ,  بعد از مدتی بالاخره یکیشون پرسید:" خب , قیمت یه مغز چنده؟..


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , بهای مغز , مغز , دکتر , پند , اندرز , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.

ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.

بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد...

در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , ذهن , ساعت , کشاورز , پند , اندرز , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.حکایت

  دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند. 

    یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟ 

    میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری... 

    میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی !!! 

    در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت... 

در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , لذت , زندگی , میمون , پند , اندرز , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 33 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.