داستان کوتاه.حکایت

 جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست ...

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !

در ادامه مطلب بخوانید

موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , آینه , عارف , پند , اندرز , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |

 داستان کوتاه.ترسناک

+18

صحت داستان تایید نمیگردد

در حدود بیست و چهار سال قبل دوستی نزد من آمد و گفت حکایتی عجیب دارم و آن این است که مدتها قبل خانه ای خریدم که به هنگام خرید سمت غرب حیاطش دیوار نداشت وقتی علت را سؤال کردم ...


در ادامه مطلب بخوانید


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. ترسناک ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , ترسناک واقعی , منزل نو , خانه , وحشت , جن , روح , ماوراء طبیعت , ازما بهترون , ,

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.