بغلم کن!

  داستان کوتاه.حکایت

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، دچار سر درد شدیدی شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.

زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «بغلم کن!

زن پرسید: «چه کار کنم؟» و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد. با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند. 

شوهرش با تعجب پرسید: «چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.» 

زن جواب داد: «دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.» 

 

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى «مرا بغل کن» چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.


عضویت های VIP شامل تخفیف در همه خریدها و گاهی عرضه رایگان برنامه یا لایسنس نرم افزارها , طی 3 ماه میگردد!

از طریق درگاه پرداخت آنلاین جهان پی , با یک ایمیل معتبر ثبتنام و از فردا گستر حمایت کنید.

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه. حکایت ، ،
برچسب‌ها: داستان کوتاه , حکایت , بغلم کن , بغل کردن , زن , مرد , عشق , علاقه , سرنوشت , عصر , صبح , موتور سیکلت , زن روستایی , ,

تاريخ : | | نویسنده : فردا گستر |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.